تبليغاتX
ســـــــرای عشــق
ســـــــرای عشــق
پیداست که دل کندن اگر آسان بود - فرهاد به جای بیستون دل می کند 
قالب وبلاگ

امسال نیز یک‌سره سهم شما بهار

ما را در این زمانه چه کاری‌ست با بهار


از پشت شیشه‌های کدر، مات مانده‌ام

که‌این باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار

حتی تو را ز حافظه گل‌ها گرفته‌اند

ای مثل من غریب در این روزها بهار


دیشب هوایی تو شدم باز، این‌غزل

صادقانه‌ترین گواه دل‌تنگ ما بهار

گل‌های بی‌شمیم به وجدم نمی‌کشند

رقصی در این میانه، بماناد تا بهار

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 11:19 ] [ کبـــــوتر ]

پاییز می کشد به رخ ما غبار را

آشفته می کند شب هر بی قرار را


با باد هرزه طاقت ما را بریده است

شلاق می زند دل سرخ انار را


آری جهان بدون تو خوبی ندیده است

از یاد برده ، چلچله ها و بهار را


حالا هوای دهکده ابریست یکسره

مخفی نکرد ، هق هق بی اختیار را


از دست داده اند تمام غزال ها

بی شک بدون تو هیجان فرار را


ای عطر و جان تازه ی این کوهسار پیر

برگرد تازه کن نفس آبشار را


یا قائم زمین و زمان نور مشرقی

در بر بگیر گستره ی روزگار را


دنیا به پیش پای قدومت سوار سبز

تقدیم می کند همه دار و ندار را


تقویم ما هنوز بهاری ندیده است

بشکن سکوت یخ زده ی انتظار را

 

 

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 17:58 ] [ کبـــــوتر ]
روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:

عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم؟ استاد مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می بینی؟ مرد گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اکنون چه می بینی؟ مرد گفت: فقط خودم را می بینم. استاد گفت: اکنون دیگران را نمی توانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند، اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی بینی. خوب فکر کن! وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند. اکنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا . آن گاه خواهی دانست که عشق یعنی دوست داشتن دیگران.

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 21:5 ] [ کبـــــوتر ]

مداد شکسته ام مانده با کاغذی سپید

کی توان به شوق کودکی رسید

ز دفتر پاره پاره ام نمانده بیش

یک دو صفحه ای که چون دلم خورده ریش

خاطرات من کنون به پایان رسید

با دل شکسته ای که برآخرین صفحه دفترم کشید

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 23:54 ] [ کبـــــوتر ]
 

آقا اجازه! دفتر ما بال دارد!

شعر و غزل در سینه مالامال دارد!

آقامعلم کوتهی از مشق ما نیست

چشمانتان صد برگ شرح حال دارد!

تا می رسید از در همه بر پا و خاموش ...

دل کودکانه میل قیل و قال دارد!

آقا اجازه! چیست تکلیف دل ما؟!

زنگ شما با ما سر جنجال دارد

آقا بگیرید امتحان سخت از ما

دیدارتان تجدیدی هر سال دارد!

هر چند "سارا سیب دارد ..." جمعه ها ... وای!

بغض دل ما میوه های کال دارد ...

آقا اجازه؟ یک سوال غیردرسی!

شاگرد آغوشت شویم اشکال دارد؟!! ...

 شاعر: غزاله صادق زاده

 

پی نوشت: بس که در تاب و تب دنیایم/ چشم های تو فراموشم شد

 

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 14:43 ] [ کبـــــوتر ]

قحطی آینه بود. دخترک تمام دلخوشی اش شده بود که کاسه گلی اش را پر اشک کند بگذارد جلوی خورشید تا عکس خودش را ببیند، ولی آفتاب نزده هرکس رد می شد به خیال اینکه دخترک کاسه گدایی گرفته سکه ای می انداخت و رد می شد. شب دخترک مانده بود و یک کاسه پر از سکه نه اشکی و نه خورشیدی...

حالا تصمیم گرفته بود کاسه را بردارد ببرد جایی که نه رهگذری باشد نه سکه ای، خودش باشد و خورشید، کاسه گلی و اشکهایش ...

 

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 22:7 ] [ کبـــــوتر ]

تو را خودم چشم زدم!             

بس که نوشتمت میان شعرهام!

بی آنکه اسفند بچرخانم میان واژه ها...

 

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 21:10 ] [ کبـــــوتر ]

 اي ساربان آهسته ران کآرام جانم مي رود  

وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود

من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او

گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون

پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود

محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود

او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود

برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم

چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود

با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او

در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود

بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين

کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود

شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم

وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود

گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل

وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود

صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود

سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا

طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم مي رود

 

 

 

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:19 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

 

به یاد چشمهای تو پلک میزنم ثانیه ها را

و با صدای آب پیوند میدهم تپش های قلب مهربانت را

همچنان که نوای باد میان سبزیِ برگها میپیچد
 
طنین صدای تو ساز دل را کوک میکند،

و در پس ابرهای سپید

در آبیِ آسمان خیال

یاد توست کاین چنین

،حجم خاطره را نقش می زند

کجاست گرمای پر مهرِ دستانِ نوازشگرت

تا که

یک به یک

بند به بند

سلول به سلول

 بوسه زنم

 سر انگشتان لطیفش را؟!!

 چشمِ سر که میبندم

چشم دل ستاره های آسمانش را

در انعکاسِ آرامشِ روحِ تو به رقص در می آورد...

در این تیره شام ‍‍ژرف

بالشی سکرآورتر ازکوهِ شانه هایت سراغ داری؟

یا که لالایی موزون تر از آهنگ نفسهای نسیم وارت؟

حال که همچو باران
 
یادِ شیرین ِ احساس ِ خوبِ با تـــــــــو بودن را
 
پشتِ سبزترین پنجره ی باغ ِ بهار

ضرب گرفته ام

به آییــــــــن مهـــــــر

بخوان
 
به گوش قاصدکان

ترانه ی صبر...

 

 

 

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 11:38 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

یک نفر دلش شکسته بود

 

توی ایستگاه استجابت دعا

 

منتظر نشسته بود

 

منتتظر،ولی دعای او

 

دیر کرده بود

 

او خبر نداشت که دعای کوچکش

 

توی چار راه آسمان

 

پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

****

او نشست و باز هم نشست


روزها یکی یکی


از کنار او گذشت


****


روی هیچ چیز و هیچ جا


از دعای او اثر نبود


هیچ کس


از مسیر رفت و آمد دعای او


با خبر نبود


***

با خودش فکر کرد


پس دعای من کجاست؟


او چرا نمی رسد؟


شاید این دعا


راه را اشتباه رفته است!


پس بلند شد


رفت تا به آن دعا


راه را نشان دهد


رفت تا که پیش از آمدن برای او


دست دوستی تکان دهد


رفت


پس چراغ چار راه آسمان سبز شد


رفت و با صدای رفتنش


کوچه های خاکی زمین


جاده های کهکشان


سبز شد


او از این طرف، دعا از آن طرف


در میان راه


باهم آن دو رو به رو شدند


دست توی دست هم گذاشتند


از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند


وای که چقدر حرف داشتند


***


برفها


کم کم آب می شود


شب


ذره ذره آفتاب می شود


و دعای هر کسی


رفته رفته توی راه


مستجاب می شود



                                                   
عرفان نظر آهاری


 

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 22:15 ] [ کبـــــوتر ]

 

دلتنگم...

 

 

دلم برای دنیای بچگیم خیلی تنگه. حاضرم هر چی دارم بدم تا  دوباره برگردم به بچگیم. دنیایی که همه

 چیز برام قشنگ و سفید بود. یاد دوستای دوران بچگیم بخیر.

 

چقدر قشنگ بود اون لحظه ای که از مدرسه برمی گشتم و بجای اینکه سرمشق  بابا آب داد رو تمرین

 کنم می دویدم توی کوچه و لی لی بازی می کردم. قایم باشک...

آخ... یاد نقاشی کشیدن با گچ روی آسفالتهای کوچه بخیر. چقدر همسایه ها از دستمون ذله بودن.

 

دلتنگ دنیایی هستم که آدما برام مثل آینه زلال و شفاف بودن. دورنگی برام معنایی نداشت. در عین

 بچگی قلب بزرگی داشتم، اما الان ...

 

یادمه بزرگترها بهم می گفتن اگه کار بد بکنی خدا می برت جهنم، از ترس جهنم خدا دور کارهای بد رو

 خط می کشیدم اما امروز حتی حضور خدا رو در رفتار و کارهام نادیده گرفتم.

 

یاد اون روزها بخیر، یاد اینکه توی جمع خیلی راحت گریه می کردم اما الان حتی دوست ندارم کسی

 اشکهام رو ببینه. اصلاً نمی فهمیدم دل شکستن یعنی چی؟ اما حالا به راحتی دل همدیگرو می

 شکنیم و انگار نه انگار که صدایی از شکستن دلی به گوشمون رسیده. یادمه وقتی با دوستام قهر می

 کردم دلم طاقت نمی آورد و خیلی سریع آشتی می کردم ولی الان قهر که می کنیم به تنها چیزی که

 فکر نمی کنیم آشتی کردنه و گاهی سالها طول میکشه. یادمه بچه که بودم عاشق این بودم که خیلی

 زود بزرگ شم ولی الان دلم برای یه لحظه برگشتن به دوران کودکی ام پر می کشه.

  

یاد دوران قشنگ کودکی ام بخیر ...

 

 

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 14:29 ] [ کبـــــوتر ]


با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتی رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت

آن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد که پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

«خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود»

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن....

پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن....

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن....

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن....

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...


                                                                       سید حمید رضا برقعی

 


پی نوشت: از اینجا تا آسمون هفتم ازت دور شدم ...


[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 15:52 ] [ کبـــــوتر ]



گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود



پی نوشت 1: خدایا راضیم به رضای تو

پی نوشت 2: خدایا نذار به خاطر پست و مقام و دنیا طلبی ازت دور شم.




[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 23:24 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

سلام سلامی چو بوی خوش آشنایی به مسیح عشق عزیزم.

 

در شب میلادت، شبی که بیست و هفت سال از خاکی شدنت سپری می شود،

هزاران شاخه گل رز به همراه این ابیات تقدیم وجود ارزشمندت؛ امیدوارم پذیرا

باشی.

 

 

تو می آیی...

تو می آیی دلت همرنگ دریاست

تمام لحظه هایم با تو زیباست

تو می آیی به سوی ساحل عشق

تمنای صداقت در تو پیداست

تو می آیی کنار جسم و جانم

و من در قلب پردردم چه غوغاست

تویی تنها ترین پروانه شب

که با یادت دلم شیداست، شیداست ...

 

                                                                      اثر کبوتر هدیه به مسیحم

 

 پی نوشت: تولد، تولد، تولدت مبارک بیا شمع ها رو

فوت کن که صد سال ... هزار سال زنده باشی ...

 

 

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 21:19 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

 

چه در دل من چه در سر تو

من از تو رسیدم به باور تو

تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو

بخاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم

با تو  شوری در جان ، بی تو جانی ویران

از این  زخم پنهان ، می میرم

نامت در من باران ، یادت در دل طوفان

با تو امشب پایان می گیرم

نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن

به یاد تو بودم ، به یاد تو من

ببین غم تو  رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم

با تو شوری در جان، بی تو جانی ویران

از این زخم پنهان  می میرم

 

 

پی نوشت: دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم ...

 

 

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 19:12 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

فــانــوس تـنـها

 

 

انگار

 

هنوز، فانوس گورستانم

 

وقتی یادم میکنی

 

تک تک فانوسهای این دهکده

 

سوسو میزنند

 

اگر مثل درختها ایستادم

 

ریشه هام در دستهای تو محکم هست

 

مشتی از خاک گورستان را

 

هدیه کن به این قلب رنجور من

 

که رگ خشکیده ی وجود من

 

از خون رگهای تو، زنده است

 

کنار من باش و نگذار ستاره ها

 

مثل فانوسهای مرده ها رها شوند

 

 

 

پی نوشت:        نی حدیث راه پرخون می کند/قصه های عشق مجنون می کند

                        در غم ما روزها بیگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد ...

                                        دیگه فقط میخوام از تو بنویسم

 

 

 

 

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 22:19 ] [ کبـــــوتر ]
 

 

 

پنجره ی باران خورده ات را باز کن

 

چند سطر پس از باران

 

چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده

 

دلـــم بــرایــت تــنــگ اســت...

 

 

 

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 1:49 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

 

شب زیبایی بود

 

آن شبی را که در آن حس کردم

 

دل من پر زد و سویت آمد

 

آن شبی کز سر شب تا به سحر

 

بلبل باغ دلم نغمه برایت میزد

 

هیچ یادت هست ؟

 

آن شبی را که در دیدگانت چه تب آلود چه مست

 

رفت تا عمق دلم را کاوید

 

حالیا رفته ای و باز منم 

 

که به یاد تو و آن عشق عزیز

 

گفته ام باز به آن نقطه به شب

 

رفته ام تا که بجویم دل پر مهرت را

 

رفته ام تا که بجویم نور پر مهر سیه چشمت را

 

ولی افسوس که دیگر حتی

 

سایه ای زان رخ پر مهر توام نیست که من بسپارم به هوایش  

 

دل را ...

 

 پی نوشت:  آره این روزا فقط از تو و برای تو می نویسم ...

 

 

 

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 1:38 ] [ کبـــــوتر ]

تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟

 

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
 
 
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
 
 
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
 
 
تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟
 
 
تو را كدام خدا؟
 
 
تو از كدام جهان؟
 
 
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
 
 
تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟
 
 
تو از كدام سبو؟
 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
 
 
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
 
 
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
 
 
كدام نشاط دویده است از تو در تن من؟
 
 
كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
 
 
به رقص می آیند،
 
 
سرود میخوانند!
 
 
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
 
 
مرا همین بگذارند یك سخن با تو:
 
 
به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!
 
 
به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!
 
 
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
 
 
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
 

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
 

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
 

كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
 

تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه
 

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
 

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
 
 

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
 
 
 
 
 
                                            فریدون مشیری
 
 
پی نوشت: به راستی اون کیه که هنوز از دوریش بی تابم؟؟؟؟                                    
 
 
 
                                  
 


 

[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 1:42 ] [ کبـــــوتر ]
 

 

چشم هایم شکست وقتی

 

 

الماسک های بلورین

 

 

از شاه چراغ

 

 

چشمانت

 

 

فرو ریخت ...

 

 

 

                                                                         علیرضا سخنور

 

پی نوشت: برای تو ...

 

 

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 5:13 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

 

بانگ خروس ، صبح دل آزار ديگري

 

مردم چه دلخوشند به تكرار ديگري

 

اي كاش چشمهاي مرا خواب مي ربود

 

وقتي اميد نيست به ديدار ديگري

 

يك دل اضافه كرد به دلهاي خون شده

 

از عشق بر نيامد اگر كار ديگري

 

بعد از تو من به درد خودم هم نمي خورم

 

تحميل شد به جامعه سربار ديگري

 

خوش باد روزگار تو با هر كه خواستي

 

اما مباد قسمت من يار ديگري .

 

 

مسلم محبی

 

 

 

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 0:55 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

 

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!




بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...



بیا تا دل کوچــــــــــکم را



خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!



خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..



که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!



بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..



که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!



خدایـــا کمـــک کـــن :



که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد..



کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...



مبـــادا بمیـــرد...!!!



خــــدایــا دلــــــم را



که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت..



اگر چه شــــــکســــــته!!!



شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

 

 

 

پی نوشت: فقط تویی که به فریاد دل های شکسته می رسی...

به فریاد دل شکسته ام برس... 

 

[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 20:19 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه          

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظه ام  کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده

که می پرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه . .

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 20:49 ] [ کبـــــوتر ]

 

کودک که بودیم،

می گفتند  زمین که خوردی بلند شو

بزرگ می شوی یادت می رود

سالهاست  که  طعم  زمین ها  چشیده ایم

ما بزرگ  شدیم

 و  یادمان نرفت

                                                       

                                                                           

ایلما ناظری                           

 

 

                                                    ************

                                                    

                                                                        

 

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 13:31 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

شبی در خواب دیدم مرا می خوانند راهی شدم به دربی رسیدم. به آرامی درب خانه کوبیدم

ندا آمد: درون آی

گفتم: به چه روی؟

گفتا: برای آنچه نمی دانی

هراسان پرسیدم: برای چو منی هم زمانی هست؟!

پاسخ رسید: تا ابدیت 

تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری اوست که ابدی و جاوید است.

پرسیدم: بارالهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟

پاسخ آمد:

اینکه شما تمام کودکی خود را در آروزی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید.

اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید.

این که شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را .

اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید.

سکوت کردم، اندیشیدم

درب خانه چنین گشوده!

چه می طلبیدم؟ بلی، آموختن.

پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد:

بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.

بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آئینه ای از کردار و اخلاق خود شماست.

بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید از آنجا که هریک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرید.

بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را همان گونه که هستید دوست دارند.

بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.

بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمائید.

بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن، هیچگاه یکسان نخواهد بود.

بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید.

بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد.

ای بنده من، به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند، مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد

 ولی

هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد.

 

 

[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 18:31 ] [ کبـــــوتر ]

 

 ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد  یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان، نه شکت و نه گرفت، بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از  سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست.

 ماه من، دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند. ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی واکن و بگو با دل خود که خدا هست هنوز، خدا هست هنوز او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد.

 ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است. این همه غصه و غم، این همه شادی و شور، چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغ اند. همه را باهم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند:

 

که خدا هست

 

                     خدا هست

 

                                    خدا هست هنوز...





پی نوشت: خیلی احساس آرامش کردم وقتی این نوشته زیبا رو خوندم حتما شما هم همین

حس رو خواهید داشت.

[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 21:43 ] [ کبـــــوتر ]

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

 

کاش بخشی از زمان خویش را

وقت قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش وقتی آسمان بارانی است

از زلال چشمهایش تر شویم

 

کاش دلتنگ شقایق ها شویم

به نگاه سرخشان عادت کنیم

 

کاش شب وقتی که تنها می شویم

با خدای یاسها خلوت کنیم

 

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

 

کاش مثل آب، مثل چشمه سار

گونه نیلوفری را تر کنیم

 

ما همه روزی از اینجا می رویم

کاش این پرواز را باور کنیم

 

کاش با حرفی که چندان سبز نیست

قلب های نقره ای را نشکنیم

 

کاش هرشب با دوجرعه نورماه

چشم های خفته را رنگی کنیم

 

کاش بین ساکنان شهر عشق

ردپای خویش را پیدا کنیم

 

کاش با الهام از وجدان خویش

یک گره از کاردلها وا کنیم

 

کاش رسم دوستی را ساده تر

مهربان تر، آسمانی تر کنیم

 

کاش در نقاشی دیدارمان

شوق ها را ارغوانی تر کنیم

 

کاش اشکی قلبمان را بشکند

با نگاه خسته ای ویران شویم

 

کاش وقتی شاپرکها تشنه اند

ما به جای ابرها گریان شویم

 

کاش وقتی آرزویی می کنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

 

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرفهای قلبمان را بشنود ...

 

 

 پی نوشت: چقدر دنیا قشنگ میشه اگه به همه این آروزها برسیم.

ان شاا... یه روزی می رسه که به تمام آرزوهای قشنگمون میرسیم.

 

[ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 0:48 ] [ کبـــــوتر ]

 

 

 اولین روز دبستان بازگرد!

 

کودکیهای قشنگم! باز گرد

 

کاش میشد باز کوچک میشدم

 

لااقل یک روز کودک میشدم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

 

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام و هم یادت بخیر

 

یاد درس آب و بابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

 

باز گرد این مشق ها را خط بزن ...

 

 

امروز روز بزرگداشت مقام شامخ معلم و استادبود. به اتفاق چند تا از دوستای صمیمی ام به دیدن استادی رفتم که خیلی به گردنم حق داره. کسی که با دیدنش پس از مدتها به آرامش خاصی دست  پیدا کردم.چند وقتی بود خبر بیماریش به گوشم رسیده بود ولی فرصت پیدا نکردم به دیدنش برم اما  امروز بهانه ای بود برای ملاقات پیر و مرادم. چقدر بر اثر بیماری ضعیف و رنجور شده بود بیماریی که   باعث شده بود ویلچر نشین بشه و من از دیدن این صحنه به شدت ناراحت شدم. استاد ادب و معرفت و اخلاق کربلایی رضا رنجبر گل محمدی که همیشه بر گردن مریدانش حق آب و گل  داره و درهمه حال لطفش شامل حال ما بوده. امروز برام روز خیلی پرباری بود و مثل همیشه پای مکتب  ایشون درسهای زیادی یادگرفتم و دست پر به خونه برگشتم میون همه چیزهایی که امروز فرا گرفتم این  مساله خیلی برام مورد اهمیت واقع شد.  *ناگهان چقدر زود دیر میشود*  جمله ای که بارها به   گوشم خورده و خیلی بی تفاوت از کنارش گذشتم. اما امروز باعث شد  به فکر فرو برم.  امیدوارم قدر این لحظات رو بدونیم و تا زنده ایم به معنای واقعی زندگی کنیم  و با کوله  باری از معرفت حقیقی به دیار باقی پربکشیم.

 

 

پی نوشت: خدایا به حق خوبات تمام مریضهارو شفا بده

علی الخصوص استاد بزرگوارم.

 

[ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:22 ] [ کبـــــوتر ]

 

د   ل   ت   ن   گ   ی

 

دلم اندازه خورشید برایت تنگ است

ابرها دلگیرند

سایه ماه به روی دلم از جذر نگاهت پیداست

غم به دنبال گرفتاری من

من به دنبال رسیدن به طلوع ...

 

     *****

 

آسمان تاریک است

دلم اندازه ماه

تا دلت دور شده است

سایه روشنی ماه ته روشنی فاصله هاست

و من از دورترین فاصله درماه

تو را می بینم

 

 

پی نوشت:  خدایا این روزا انقدر آب و هوای دلم

بارونیه که رخت های دلتنگی ام را مجالی  

برای خشک شدن نیست

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 21:44 ] [ کبـــــوتر ]
 
 
 
 
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت
 
به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند 
 
 تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است 
 
 برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
 
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است 
 
 درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
 
دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود
 
 
 
پی نوشت: دیگر بهار هم سرحالم نمی کند
چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار؟
وقتی که سنگ هم رحمی به بالم نمی کند
 
[ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:53 ] [ کبـــــوتر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ای هستی را معنا! بیا و زمین و زمان را جانی
تازه بخش. بیا و بار دیگر "سرای عشق" را آب و جارو کن.
بک لینک طراحی سایت