نجوا ...

 

 

خدایا!

چه لذت بخش است گذر نسیم یاد تو بر دلها و چه زیباست پرواز پرنده خاطره تو بر قلبها و چه

 

شیرین است پیمودن اندیشه در جاده ی غیب ها بسوی تو.


چه روح می بخشد گام زدن در مسیر عرفان تو و چه جان می دهد ایمان به غیب تو.


خدای من! محبوب من! چه خوش است طعم عشق تو.


چه شوق آفرین است نگاه عاشقانه تو.


چه تکان دهنده است توجه مهرآمیز تو.


چه شیرین است زندگی در کنار تو و در زیر سایه لطف تو.


چه لذت بخش است گرمای دست نوازش تو.


خدای من!


چه آرامش هیجان انگیزی می بخشد نگریستن به چشمهای تو.


چه بی قراری آرامی است بر در خانه ی محبت تو.


محبوبم!


نه تنها از خویش مران که در کنارم گیر و دامنت را پناه جاودانه من ساز.


مرا از نزدیکترین عارفان و شایسته ترین بندگان و راستگوترین معلمان و خالص ترین

 

عبادت کنندگان و مخلص ترین روی به تو آورندگانت قرار ده.


ای خلاق بزرگیها و ای آفریننده عظمت ها! و ای در وجود آورنده ی رتبه های بلند!


ای عظیم! ای جلیل! ای بخشنده کرم و ای کرامت محض! ای دست گیرنده و به مقصد رساننده!


تو را سوگند به رحمت و نعمت بی منتهایت که اجابت کن!


ای مهربانتر بخشندگان!

 

                                             سید مهدی شجاعی

 

 

 

پــی نوشــت: خــدایا دسـتای گـرمتـو تـا هـمـیشـه تـوی دسـتای ســردم

 نگــه دار تا هیــچ وقــت از کنــارت دور نشــم.

 

 

محرم آغاز شده بود...

یا محبوبَ العارفین

 

محرم آغاز شده بود... احساس کرد هیچ احساسی ندارد حتی

 

غم... یاد گرفته بود هرسال محرم گریه کند اما امسال

 

اشکی در چشمانش نداشت می دانست چرا...خوب میدانست.

 

کاری کرده بود که گناهش قلب او را تسخیر کرده

 

بود و اشک را برچشمانش حرام. حسین(ع) را داشت

 

ولی با کوله باری از گناه عازم محرم بود. دیگر طاقت

  

نداشت... چیزی را درقبال گناهش بخشیده بود که ارزش

  

زیادی داشت. او لذت دنیا را خریده بود. خواست توبه کند

  

ولی ترسید میدانست خداوند تواب است ولی ترسید

  

دوباره گناه او را آلوده کند...لباسهایش را پوشید...

  

روز عاشورا نزدیک بود خیابانها از هیئت ها شلوغ...

  

بی هدف به راه افتاد. به مسجدی رسید بی اختیار واردشد...

 

روضه علی اکبر (ع) می خواندند... جوانی به سن و سال او ولی

 

 این همه تفاوت...

 

معرفت علی اکبر کجا و او کجا.خسته بود.

  

ناگهان مداح خواند.از چیزی خواند که اوبه خاطر دنیا آن راباخته بود.

 

از کربلا گفت به شش گوشه که رسید اشکش سرازیر شد.

 

او داشت گریه می کرد...

 

و عاشورا دوباره آمد ولی متفاوت تر از هرسال.

 

او دیگر در دنیای مادی نبود. او امسال کنار شش گوشه با

  

حضرت زهرا(س) همدردی می کرد. او گریه می کرد...

  

 

پـی نوشـت: کـاش روزی بیـاد کـه مـن هـم در صـحـن

 بیـن الحـرمیـن دیـوونـه وار حسـین اربـابـم رو صـدا کـنـم.

 

 

ارباب صدای قدمت می آید...

 

mazhabi04.jpg

 

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم


به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم



تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي


تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم



تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي


تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم



دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگي‌هايم


تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم



شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر


شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم



صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم


نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم



نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد


نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم



تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند


دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم



تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا


تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم



تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل


تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم



تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه


خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم



شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد


تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم



شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند


تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم



در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ


تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم



دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند


تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم



دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)


تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم



هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو


تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم



تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم


تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

 


تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه


تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم



همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد


تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم



تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت


تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم



سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند


و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم



به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت


تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم

 


تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه


تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم



شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر


تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم



تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي


به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم



دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم


كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم



چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ي شمسي


كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم



مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو


ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم



تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت


تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

 

 

 

...

4y00cy0[1].png

 

 

 

شرح عشق...

دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل؟ تا زتو واستانمش



قوت شرح عشق تو، نیست زبان خامه را

گِردِ در امید تو، چند به سر دوانمش؟



ایمنی از خروش من، گر به جهان در اوفتد

فارغی از فغان من، گر به فلک رسانمش



آهِ دریغ و آبِ چشم، ار چه موافق منند

آتش عشق آن چنان، نیست که وانشانمش



هرکه بپرسد ای فلان! حال دلت چگونه شد؟

خون شد و دمبدم همی، از مژه می چکانمش



عمر من است زلف تو، بو که دراز بینمش

جان من است لعل تو، بو که به لب رسانمش



لذت وقتهای خوش، قدر نداشت پیش من


گر پس از این دمی چنان، یابم قدر دانمش



نیست زمام کام دل، در کف اختیار من


گر نه اجل فرا رسد، زین همه وارهانمش



عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من


بس نکند زعاشقی، تا زجهان جهانمش

 

 

تقدیم به دوست عزیزم